(سيد حيدر سادات)
سير مردم سالاري افغاني
جامعه افغانستان در سير تاريخي خود چه از نقطه نظر سياسي و
چه از جنبه قشر بندي اجتماعي و فرهنگ عمومي روندي غير
طبيعي را پشت سر گذارده و هيچ سنخيتي با جامعه مدرن
اروپايي که در طي دوران جديد تاريخ خود مشکل گرفت، ندارد.
جامعه افغنستان هميشه با بحرانهاي هويت، مشروعيت، مشارکت و
توزيع قدرت روبرو بوده است، از اين رو افغانيان براي غلبه
به اين بحرانه و رسيدن به وضعيتي مطلوب از ميان دو راه
موجود، يکي حفظ صورت بندي سنتي و نظام ملوک الطوايفي ديگري
پويايي و نوگرايي، راه دوم را حطي تر و انساني تر تشخيص
داده و اختيار نموده اند. متفکران سياسي با انتقاد از نظام
سياسي حاکم و پيشنهادات نوکرايانه اصلاحي، فصل جديدي در
ادبيات سياسي پديد آوردند.
افغانستان از آغاز سده نوزدهم در پي الگو برداري از مدل
نوسازي غرب به تدريج در مسير نوگرايي فکري گام نهاد و در
نهايت روحيه نو خواهي و تجدد بويژه در طي جنبش بيداري فکري
عصر اماني و مشروطه دوم قوت گرفت در عين حال پويش نوسازي
سياسي و دگرگوني اجتماعي از همان ابتدا تاکنون با واکنش
هاي انتقادي برخي از انديشمندان سياسي روبرو بوده است.
مهمترين جنبه بحران بروز تقابل سنت و مدرنيسم ناشي از
زياده روي در دستيابي به عقلانيت در جريان تحولات فکري و
سياسي روزگار نوين و تکوين جامعه مدرن بود طبيعي است که در
جريان تحقق عقلانيت روابط عاطفي که اساس مراودت سنتي
افغانيان بوده جاي خود را به رفتاري سازمان يافته و شاهل
گونه و انگيزه هاي غير شخصي و حسابگرانه سپرد. اين
جايگزيني که به سقوط معنويت مي انجاميد نمي توانست با
فرهنگ افغاني سازگاري داشته باشد. به هر حال تلاش در جهت
نوسازي ساختارهاي فرهنگي، سياسي و اجتماعي از يک سو و
مقاومت سرسختانه ساختار سياسي و صورتبندي اجتماعي سنتي در
برابر مدرنيسم، بي هويتي فرهنگي و بلاتکليفي در گزينش سنخ
نظام سياسي را تشديد کرد و از افغانستان جامعه اي با
بحرانهاي دائمي لاينحل ساخت، به نحوي که امروز پس از گذشت
قريب به صد سال که اولين انقلاب و يست و هشت سال از دومين
انقلاب مي گذرد هنوز درپي شناخت عوامل بازدارنده تحقق
جامعه مدني هستيم.
جامعه افغاني در سده بيستم با حرکتي ناهموار و پرفراز و
نشيب در مسير دموکراسي و آزادي به پيش مي رود و همچنان
سوال هاي در زمينه دموکراسي پيش روي دارد که از پاره اي
جهات بي باهت به آنچه در سپيده دمان و روز انديشه تجدد
مطرح بوده نيست نبايد تاملي بر سه لحظه گذار از نظام
پاتريمونيال به دموکراسي در افغانستان به منظور استفاده از
تجريه ها دستاوردها و عبرت از شکست هاي سه نسل افغاني خالي
از لطف نباشد چرا که امروزه يکي از زمينه هاي استقرار
دموکراسي وجود تجربه و تمرين لازم براي اين منظور است. از
لحاظ تاريخي کوشش هاي اوليه در راه استقرار دموکراسي در
بيشتر کشورها با شکست روبرو شد. اما کوشش هاي بعدي با
توفيق قرين بود. يک علت موجه اين امر اين است که اطلاع و
تجربه تأثير خود را به جا گذاشت و هم اينکه معلوم شد اين
کار بايد مراحلي را بگذراند با پا گرفتن چند صباحي جنبش
مشروط در زمان «اماني» اولين لحظه تاريخي گذار از ساخت
پاتريمونيال قدرت به نظام دموکراتيک پيش مي رفت و شکل مي
گرفت. در اين انقلاب مفاهيمي بنيادي و مهم در زمينه تجدد
مانند حاکميت مردم آزادي عقيده حقوق اساسي شهروندان ،
تفکيک قوا و حکومت قانون معرفي و اشاعه يافت. بدين ترتيب
انقلاب سه دوره توانست ذهن مردم افغانستان را با تعاريف
کاملاً نويني از مفاهيم اساسي مدرن چون دولت، قانون، ملت،
مشروعيت سياسي مشارکت مردم در زندگي سياسي و .... آشنا کند
و نهادهاي مدرن مانند مجلس، احزاب، و .... را پايه گذاري
کند. گرچه مشروط از خود تحولاتي بنيادي و مانگار در کشور
به جاگذاشت دبه دليل ضعف تاريخي نيروهاي اجتماعي، ساخت
سنتي جامعه، جامعه و فشارهاي خارجي نتوانست به هدف اصلي
خود که هدايت افغانستان به سوي يک نظام متجدد و استقرار
دموکراسي بوده دست يابد.
شکست جنبش مشروطه موجب پيدايش اين فکر در روشنفکران
فغانستان زمين در اين دوره شد که جابه جيي قدرت سياسي در
شرايط فقدان نهادهاي مدني گرهي از کار فروبسته جامعه ما
نمي گشايد اما زماني اين دگرويسي رخ داد که دولت مطلقه
پادشاهي استقرار يافته بود.
با سقوط رژيم پادشاهي در سال 1351 دومين لحظه گذار از نظام
نئوپارتيمونيال و ساخت دول به نظام دموکراسي (دموکراتيک)
شکل گرفت. در اي دوره چهار ساله بيش از هر لحظه اي در
افغانستان امکان استقرار دموکراسي وجودداشت. در آغاز اين
دوره کمر دولت مطلقه شبه مدرن و استبداد شکست و گرد آمدن
چندين عامل خاص تداوم و پاگيري مجدد حکومت مطلقه مردن
ديگري را در کوتاه مدت، نا ممکن ساخت و فرصت ذي قيمتي به
وجود آورد تا دموکراسي استقرار يافته و کارايي اش را اشکار
کند فرهنگ حاکم براين دوره به ميزان زيادي ادامه نظام
گفتاري جنبش مشروط اول بود. زندگي سياسي و فرهنگي در جامعه
به جاي تکيه بر افراد ايلات و قبائل، دولت، .... بر سه
حوزه جديد از زندگي مدرن، احزاب، اتحاديه هاي کارگري و
صنفي و مجلس استوار بود.
اين نهادها نقش حافظ فضاي دموکراتيک را داشته و به مشابه
جريان موافق دموکرانيزاسيون عمل مي کرد در اين دوره نهضت
ملي افغانستان که يکي از مهمترين نهضت هاي کشور به شمار مي
رود رخ داد.
گرايش هاي عمده در اين دوره عبارتند از حمايت از قانون و
اجراي آن در عمل پارکانيسم، سوسياليسم ليبراليسم.
روشنفکران و طبقات جديد شهري حاملين عمده اين گرايش هاي
فکري بودند. اما پس از چندي پروژه دوم گذار به دموکراسي
متوقف شده و جامعه افغانستان دوباره به پروژه دولت مطلقه
شبه مدرن باز مي گردد. با پيروزي انقلاّ اسلامي (مجاهدين)
سومين لحظه تاريخي گذار از نظام پاتريمونيال به نظام
دموکراتيک شکل گرفت. اين فرصت ذي قيمتي بود که با فروپاشي
ساختار رژيم مارکسيستي پديد آمد که مي توانستيم بر مبناي
آن به تأسيس آزادي، دموکراسي و جامعه مدني بپردازيم. اما
به دليل هيجانات اوليه پيروز مجاهدين بر متجاوزين (شوروي
سابق) متأسفانه حکومت مجاهدين و جنگهاي خونين بين گروهي،
اين فرصت به تأخير انداخته اند.
آنچه از بررسي نحوه ظهور مردم سالاري در افغانستان به دست
مي آيد اين است که سازمان مذهبي عمده ترين ارکان براي
رهبري و جلسه مشارکت در سرنوشت سياسي خويش بوده است .
علامه شهيد سيد اسماعيل بلخي و سيد مير علي احمد
«سنکلاخي» و آيه الله حجت به عنوان رهبران مذهبي و سياسي
جنبش نقش بسيار موثري در سير سعودي جنبش داشته اند. نقش
موثر علامه بزرگ بلخي در هدايت نهضت انقلاب اسلامي
افغانستان و رهبري مذهبي سيد مير علي احمد و آيه ا... حجت
و عده اي از روحانيت در انقلاب اسلامي بر هيچ کس پوشيده
نيست. البته استقرار دموکراسي و آزادي در جامعه اي که
قرنها در زير بوق استبداد زندگي کرده و با زندگي در شرايط
استبدادي خو گرفته و هم اکنون نيز در آن نيروهاي شيفته
استبداد از امکانات فراوان بر خوردارند با مانع ها ومشکلات
فراوان روبروست بعيد نيست حتي مشتاقان دموکراسي در
افغانستان نيز به ويروس استبداد آلوده باشند. هر چند تاريخ
افغانستان اين خود محوري و خود کاملي در برخي مسئولين بوده
است. به هر حال هر جامعه اي براي ايجاد فضاي دموکراتيک،
قانونمند و مردمي نيازمند پويايي در ابعاد مختلف سياسي،
اجتماعي واقتصادي است و اين امر زماني حاصل مي شود که در
جامعه، فرهنگ سياسي مشارکتي، نهادهاي مشارکت، قانوني متعدد
تساهل و مداراي سياسي و بالاخره امکان مشارکت آزاد منشانه
کليه افراد جامعه در امورات سياسي و اجتماعي وجود داشته
باشد. مشارکت سياسي به مثابه يکي از عناصر اصلي دموکراسي
مستلزم برابري حقوق تمام شروندان و وجود آزادي کمي سياسي و
اجتماعي است.
گفتمان دموکراسي سه ظهور اصلي داشته است. اولاً : در مقابل
پاتريمونياليسم عوامل استعمار در قالب جنبش مردمي ظهور
يافت. ثانياً : در مقابل مدرنيسم مطلقه پادشاهي در قالب
نهضت ملي ظهور پيدا کرد. ثالثاً : در مقابل هرموني سنت
گرايي ايدئولوژيک پس از انقلاب اسلامي بويژه پس از 1372 در
قالب نهضت جامعه مدني تجسم يافت . (نهضت حکومت مجهدان)
امروز اما جريان نهضت جامعه مدني که در سال 1383 آغاز شده
بود دچار سکون و انفعال گرديده و دوره گذار به مردم سالاري
نيز با مشکل مواجه گرديده و تنها عاملي که مردم سالاري را
نهادينه مي کند تعليم و آموزش آن به لايه هاي اجتماعي
بويژه توده مردم است. اصول دموکراسي را بايد آموخت تا
فرآيند گذار به دموکراسي با مشکل مواجه نشود و روزي برسد
که شاهد استقرار مردم سالاري در جامعه باشيم.