|


|
وطن
کشورم ای ميهن آزاده ام
من از تو آوازها بشنيده ام
من شنيدم تو ديگر ويرانه ای
از همه مردم وهر بيگانه ای
اما آخر تا کجا بايد گريخت
تا کدامين مرز بايد پيش رفت
تا به کی آواره باشيم در جهان
طاقت ندارم بشنوم از اين و از آن
کشور تو اين چنين است ، آنچنان
من اگر کوبيده ام پا در زمين
تا بسازم من تو را خلد برين
عاقبت خواهند ديد دشمنان اجنبی
کشورم جنت شود روی زمين
مرضيه غلامی |
غزل نسل پيچک
چکک زنان اگر به رقص رو بياورم
پيانو و دو تار را هم از
کيشو بياوم
تمام دختران اين قبيله ی خجسته را
بخانه های شيشه ای وتو به تو بياورم
بدل کنم به رنگ لاله غنچه های رز را
حنای ناز از دکان روبرو بياورم
به رغم چشمهای شوخ کوليان رو سپی
يکی دو تا انار و آلو و هلو بياورم
شتک زنم ميان خرمن گل محمدی
و يک صدای نازکانه از گلو بياورم
عزيز نگاه کن ميان نسل پيچکم
و مانده ام که صورت
از کدام تو بياورم
حسن رضا فهيمی <<فصيحی>>
|
در فراق پدر
يک شب تو را در خواب ديدم
با دستی پر
از گلها ی لاله
ديدم که می آيی به پيشم اما
پری از نفرت و نامرديها
ناگاه اشک چشمانم روان شد
آری ، تو بودی
آنکس که ساليان است
در فراق ديدن رويش از سر تا پا سر شار
احساسم
تو گفتی بامن ساعتی از روزهايت
از آن ساعتی که گرفتی در آغوش من را
تا لحظه ای که رفتی و من ماند م تنهای تنها
ناگه هم زد يک صدا
اين خلوت جانا نه ام را
از خواب ناز خود پريدم
يگر تو را
پيشم نديدم فرشته رضايي |
((چه رنجي مي کشد آنکس
که انسان است وازاحساس
سرشاراست.))
چه رنج سخت و سنگيني چو مي بيند که اين
نامردمان دررونق کشتارگاه عشق مي کوشند.
ودر بيرون اين بازار پررونق لباس
عشق مي پوشند نفس در
کش!تو ازعشاق مي گوئي؟
نمي داني که هرکس زين سخن گويد
شباهنگام خون او نوشند
دهان بر بند!ساکت باش!
شباهنگام خفاشان خون آشام به
هرديواربرگوشند
سراي خالي از احساس ورنج ماندني زين سان در آن
آيند ديوان ولباس مردمان
پوشند
مهدی شمسی |