|
صفحه اصلی | نشريه کليک | مديريت سايت | ااعضاء اين انجمن | واحد پژوهش | اخبار روز | لينکستان| گالری فعاليتها | آرشيو |
|
|
قرن هفتم هجري دوره اختلاط مذاهب حتي اديان درسرزمينهاي اسلامي است. پيش از بسط و شرح حيات فكري اين دوران به سرچشمه هاي اين افكار نگاهي گذرا خوهيم داشت. نخستين سالهاي اسلام دوره ايمان مطلق است در اين دوران درباره ذات، صفات خدا، در معصوم بودن يا نبوت پيامبر، روحاني ياجسماني بودن حيات ابدي مباحث جدي مطرح نشد و به صحبت در اين ابواب نيازي احساس نمي شد.. اولين مناقشات واختلافات فكري دراسلام با وفات حضرت پيامبر (ص) برسرجانشيني آن حضرت بوجود آمد كه مسلمانان را به دوگروه بزرگ شيعه وسني تقسيم كرد. مسئله ديگري كه ميان مسلمانان مطرح شد مسئله قضا و قدر بود. يعني انسان در قبال اعمال خويش مسئول مي باشد ياخير؟ اراده واختيار ازچه نظر وتاچه حد اثر بخش است؟ وسئوالاتي نظير اينها.گروهي براي انسان هيچ گونه اختياري قائل نبودند وتمام اعمال انسان را از اراده خداوند مي دانستند كه به اينها « مجبره» يا «اشاعره» مي گفتند و گروهي انسان را داراي اختيار و اراده مطلق مي دانستند كه به اينها «معتزله» مي گفتند و فرقه اي بنام «مرجئه » بوجود آمده بود كه عمل را موخر مي دانستند و مي گفتند همان طور كه ثواب براي كافر سودي ندارد گناه نيز براي مومن زياني ندارد و با ابراز چنين عقيده اي از افرادي كه به قضا و قدر ايمان داشتند جانبداري مي كردند. بدين سان پنج فرقه اساسي در اسلام پديدار شد كه عبارت بودند از شيعه، سني، معتزله، جبريه و مرجئه .جبر زمان انديشمندان هر فرقه اي رابر آن داشت كه مسائل كاملا جديدي را از ديدگاههاي مختلف مورد مطالعه قراردهند و از اين راه هر مذهب به شاخه هاي فكري گوناگوني تقسيم شدند.گذشته از فرقه هاي ذكر شده, دو گروه ديگر پاي به عرصه ظهور نهادند كه از نظر اعتقادي منتصب به يكي از پنج فرقه بودند ليكن طرز تفكر و اعمالي متفاوت از ديگران از خود بروز مي دادند. نخستين آنها حكما يا فلاسفه اسلامي بودند كه اينان در واقع فلسفه يونان را كه مستقيما با فلسفه هند و ايران باستان درآميخته بود به همراه فلسفه مصر فراگرفته وبراي فلسفه اسلامي به ارمغان آوردند وبسياري از آراء نوافلاطونيان را نيز پذيرفتند. چند نمونه از موضوعاتي كه فلاسفه به آن مي پرداختند مي توان به اينكه وجود ذات باري چگونه است؟ آيا جهان از عدم بوجود آمده است؟ هدف از آفرينش چيست؟ اشاره كرد و بسياري سوالات مهم ديگر كه اگر كسي اين سوالات را با مسلمانان صدر اسلام مطرح ميكرد يا ديوانه اش مي خواندند يا كافر و مرتد! اينجا بود كه عقل فرمانروايي را آغاز كرد، علي رغم نظراتي كه اهل شرع درباره فلاسفه و پيروان آنان ابراز مي كردند و آنان را به ديده ديگري مي نگريستند. دومين دسته اي كه از حيث اعتقادات به يكي از مذاهب وابسته بودند و به عبارت صحيح تر انديشه اي وراي اعتقادات به يكي ازمذاهب داشتند صوفيان بودند. براي اولين بار ابو هاشم كوفي كه دركوفه به دنياآمده بود نخستين خانقاه خودرادر برابر مسجد در شام برپاكرد. لقب صوفي كه نخستين بار در تاريخ درباره او به كاررفت بعدها نام عمومي زهاد شد وطريقت آنان نيز تصوف نام گرفت درباره كلمه صوفي و تصوف سخنان مختلفي گفته اند. برخي از كلمه صفه گرفته اند چون اينان را صحابه فقيري را دنبال كرده اند كه در صفه مسجد پيامبر مي نشسته اند. گروهي از صوف دانسته اند بدان جهت كه عباي پشمينه بردوش مي گذاشتند بعضي آن را ماخوذ از صفا پنداشته اند به معناي عاري بودن (صاف بودن از آلودگي) صوفيان خود نيز در اين باب سخني واحد و قانع كننده نگفته اند تنها به اين نكته اشاره كرده اند كه اين سخنان درباره گروه و مسلك آنان به كار رفته و گروهي اين كلمه را معرب كلمه يوناني سوفوسsofos مي دانند آري تصوف كه ابتدا با اعراض از دنيا به صورت زهدي و متعصبانه و خشن دربرابر آشوبهاي داخلي و توسعه اشراف منشانه آغاز عهد امويان قد برافراشته بود پس از مدت اندكي با افكار فلسفي در آميخت و مخصوصا تحت تاثير آراي اسماعيليه تمايلات باطني پيداكرد و به فرقه هاي مختلف تقسيم شد و به سبب ايجاد محيطي آزاد انديشانه پناهگاه آزاد انديشان گرديد. خانقاههاي مختلف تاسيس يافت و به مرور زمان نوعي زندگي اشرافي ميان صوفيان رايج شد كه گروهي از صوفيان عليه آن برخاستند و فرقه هاي جديدي پايه گذاري كردند. متشرعان شيعه و سني شديدتر از آنكه با كلام و فلسفه مخالفت كنند با صوفيان به مخالفت برخواستند. صوفيان عشق را پايه سلوك ناميدند و عشق مجازي با محبت مفرط فردي به شخص ديگري گاه باهواي نفس و شهوت نيز در مي آميزد به مثابه پلي براي عبور و وصول به عشق حقيقي يعني عشق به خداي قادر لايزال قلمداد كرد و رقص و سماع را نسبت به اشخاص و نيات قلبي آنان حلال و واسطه جذبه الهي داشت مردي را در«زي» جوانمردي پذيرفت وگفت بسياري از مردان به اين مقام راه نيافته اند و حال آنكه زناني اين مراحل جوانمردي را طي كرده اند. حجاب را به اعتبار اخوت براي زنان آسان گرفت حتي از طرف باطنيان حجاب كاملا از بين رفت. به مجالس اخوان شراب و سماع وزن راه يافت. از اين رو گروه زيادي از مردم را به سوي خود جلب كرد. و ديگر آنكه تصوف به وجود مهدي هم اعتقاد پيدا كرده بودند كه آنرا پيامبر وعده داده بود كه فردي از خاندان وي ظهور خواهد كرد و زشتيها از بين خواهد رفت و زمين بركات خويش را نثار خواهند كرد هيچ فقيري براي دريافت زكات پيدا نخواهد شد ميش و گرگ باهم به آبشخور خواهند رفت. احاديث مربوط به اين موضوع در امهات كتاب حديث اهل سنت ( مثل صحيح مسلم. مشكوه المصابيح، مسند، غاية المرام) نيز وجود داشت. اين عقيده نخست از طرف شيعيان عنوان شد و شيعيان اثني عشري مي گفتند و مي گويند مهدي موعود امام دوازدهم است كه در پرده غيبت است و روزي به فرمان الهي ظهور خواهد كرد اهل سنت عقيده داشتند كه مهدي هنوز به دنيا نيامده است و مدعي بودند كه در آينده متولد خواهد شد و بعد از كمال ظهور خواهدكرد. صوفيان شيعي مهدي را به صورتي متناسب و با افكار فرقه خود مي پذيرفتند و صوفيان سني نيز تحت تاثير آراي شيعه عقيده داشتند كه زمين هيچگاه از وجود رادمردي يگانه كه مهدي و مظهر كامل الهي است نبايد خالي باشد. در كل بين صوفيان مي توان سه شاخه مشخص كرد. صوفيان- ملامتيه- فتيان 1) صوفيان: اين شاخه محفلهاي عمومي را كه با توجه به موقعيت طريقت به نامهاي رباط، خانقاه، آستانه، تكيه، زاويه، درگاه و حتي صومعه را كه به کليساي مسيحيان اطلاق مي شد به خود اختصاص دادند. صوفيان به مرور زمان از مردم بريدند و به طبقه مرفه مي پيوستند. بدين سان صوفيان كه نفوذ روز افزون و قدرتمندي يافته بودند و با پوشيدن لباسهاي خاص، خود را از مردم جدا مي ساختند آنان را تحقير مي كردند و به مردم عوام نام مي دادند و خود را خواص مي خواندند. 2) ملامتيه : واكنشي عليه اعمال صوفيان بود. اين دسته نفس خود را فروتر از هركس مي ديدند و خود را بخاطر رفتارهاشان پيوسته ملامت مي كردند و كارهاي خير را پنهاني و كارهاي شر را علني انجام مي دادند. تا مردم آنها را ملامت كنند به همين خاطر آنان را ملامتي مي ناميدند. و به تدريج بين اين فرقه نيز انشعاباتي ايجاد شد كه مي توان به قلندريه ( 5 هجري) حيدريه (6 هجري) گيرويه، ابداليه، بابائيه، جاميه اشاره كرد. 3) فتيان: فتونيان سازماني بود كه از دوره ساسانيان در ايران وجود داشت كه آنها را ازيك سو نظاميان و از سوي ديگر ارباب صنايع و حرفه تشكيل مي داد. اينان اسراراركان فرقه خويش را چون اسرار صنايع از كساني جز خود كه اصطلاحا « غير» مي ناميدند پنهان نگه مي داشتند و اهل فتوت كه به نامهاي عيار ،شاطر، رند، فتي . خوانده مي شدند و مشايخ خود را "اخي" مي ناميدند. اين فرقه دنيا را فرو نگذاشته بودند و کار صحيح وياوري كردن را نه فقط در برابر اخوان بلكه در قبال همه انسانها اساس كار قرار داده بودند. حال آنكه تاحدودي با تصوف و بعضي عقائد آنها آشنا شديم لازم است كه با نظر حضرت مولانا درمورد تصوف به صورتي بسيار مختصر آشنا شويم: تصوف مولانا هرگز مبتني بر روش علمي و يا ايده آليسم نيست بلكه به نظر وي تصوف عبارت است از كمال يابي در عالم حقيقت و عرفان و عشق و جذبه است كه تحقق آن درحيات فردي و اجتماعي مي تواند بينش گسترده و پيشرفته يي باشد و يگانگي انسانها را آرمان خويش قراردهد. و يا نظامي اخلاقي است كه نوعي بلند نظري و سهل انگاري بيكران كه زشتيها و زشتكاريها را معدوم سازد و زيبائيها را برجاي آنها بنشاند. در آثار وي از آن قبيل اصطلاحاتي كه در آثار صوفيان به شكل بيمار گونه بكار مي رفت و در تاليفات ابن عربي به حادترين صورت درآمده و بين صوفيان بعد از وي نيز به دردي مزمن تبديل شده بود سراغ نمي توان گرفت او اصطلاحات صوفيانه را بسيار كم به كار مي برد، اساسا كاربرد اصلاحات آنچناني براي تبيين خواسته ها با روح وانديشه مردمي او سازگار نبود وقتي روي سخن اوبا مردم بود هرگز از آن نوع اصطلاحات ياري نمي جست او هم در ديوان كبير و هم درمثنوي براي باز نمودن عقيده وحدت وجود و تشريح ديدگاههاي فلسفي و اخلاقي خويش زبان مردم را به كار مي برد و كاملا متناسب با روانشناسي به حكايت خود مي پرداخت و به بهره گرفتن از امثال و حكم آراي خويش را بيان مي كرد. او از مشهودات و مشاهدات خود سخن به ميان مي آورد. بحث مي كرد و سخن مي گفت گاه درصدر مقال بيتي مي آورد كه: بيت من بيت نيست اقليم است هزل من هزل نيست تعليم است آنگاه با بيان حكايتي بي پروا مردم را مخاطب قرار مي داد مولانا بيش از هرچيز يك معلم اخلاق ويك مربي بود. دركارخود ابدأ تفنن نميكرد در اعتراضات او به فلسفه و فيلسوفان اگر چه تأثير پدر و سيد برهان الدين ترمزي و مخصوصا شمس تبريزي غير قابل انكاراست. اما مسلم است اين خصيصه او در اتخاذ چنين روش عامل عمده بوده است. مولانا فلسفه را به نقص، متهم مي كند، زيرا كه آنان عقل را با اهميت تلقي مي كنند و احساس را بي اعتبارمي دانند. به عقيده وي قياس و استدلال انسان را به راه خطا مي افكند. آري مولانا فلسفه را به دليل اتكاي آن به عقل و استناد آن به وهم كه سعادت انسانها را درعالم مادي چنانکه در دنياي انديشه به دفع الوقت وا مي گذارد نكوهش مي كند باين حال او كسي نيست كه فلسفه اسلامي راپذيرا نباشد بايد گفت در عصر مولانا دنيا مركز عالم پنداشته مي شد، اعتقاد به نه فلك ،چهار عنصر و مواليد 3 گانه عقيده عام بود، علاوه بر اينها مولانا درآثارش از اصول و اصطلاحات فلسفي عصر خويش مانند عقل كل، عقول افلاك و تجسد اعمال دنيا در آخرت بحث كرده است باين حال از وسيله ارتزاق قرار دادن خيالات و توهمات نيزمتنفراست. از اين روبا صوفيه هم سرتوافق و سازش ندارد و به صوفياني كه با تظاهر داشتن خرقه و دستاور جامه ي صوفيانه خود را صوفي واهي نمايد به شدت مي تازد از هزاران كس يكي راصوفي مي داند و بقيه را طفيلي آن يك تن مي شناسد وكساني را كه كمال نايافته به ارشاد برمي خيزند. نكوهش مي كند و به افرادي كه با حرف مدعي مقام شيخوخت هستند مي تازد حتي ابائي ندارد كه خانقاهها را محفل امردان و امردبازي معرفي مي كند.. سلوك و اساس آن از نظر مولانا خود را باختن نيست بلكه به خود آمدن و خود را يافتن است. در تعاليم وي در راه كشف حقيقت ازكارهاي مخالف طبيعت انساني – چون تجرد- ابدأ چيزي نمي توان يافت اگر شهوتي نباشد پرهيز معني ندارد. به ديده مولانا ارشاد و رهبري از آن انسان كامل است. به هر دوري وليي قائم است. امام قائم ولي است. خواه از نسل عمر، خواه از نسل علي، اي راهجو، هادي و مهدي هم اوست كه هم نهان است و هم پيش ماست. « همين قدر مي گويم كه آفتاب در حجاب بشريت پنهان شده است سخن را درياب كه بيش از اين تصريح جايز نيست.» مولانادرموردانسانها مي فرمايد:« مردم رابالابردن مشكل است، اما بسوي زير زود مي افتد» سرتاسر حيات وي نمونه انسانيت بود، دراشعارش حالات مختلف روان انساني را به صميمي ترين وجه نشان داد. عقيده او از خودپرستي سرچشمه نمي گرفت بلكه از يك عشق عميق و پر مغز ناشي مي شد. محبت او برتمام انسانها و همه جانداران و بر تمام دنيا گسترده بود. تحول دروني را با اين اصل آغاز كرده بود و از اين رو فراتر از باورها قرار گرفته بود. او حتي در ميان بيماراني كه مردم از آنان مي رميدند، همان حقيقت انساني را مي يافت يك بار به آب گرم رفته بود، قبل از وي جذاميان در آب رفته بودند و ياران وي از آب دوري مي كردند. مولانا بانگ بر اصحاب زد و جامه بيرون كشيد و وارد آب شد و نزديك جذاميان رفته و از آن آب برخود مي ريخت. از ديدگاه مولانا آنكه واقعا انسان باشد و به مقام والاي انساني دست يابد وراي باورها جا دارد و چنين كسي ازكفر و ايمان رسته است. به نظرمولانا مدرسه هائي كه انسانها رابراي تزريق فلسفه يي خاص درون چار چوب محدودي گرد مي آوردند بايد ويران شوند و تعليمات مدرسي كه ميان انسانها تخم تفرقه افشانده يا هر آن دانشي كه در برابر آزادي و آزاد انديشي ديواري بكشد بايد به كناري انداخته شود. تامدرسه ومناره ويران نشود احوال قلندري به سامان نشود تاايمان كفروكفرايما ن نشود يكبنده حق به حق مسلمان نشود |
|
|
|